آلت
معنی انگلیسی
implement instrument
واژههای انگلیسی با این معنی
- implement آلت، افزار، ابزار
- ceiling batten آلت، پردو، توفال
- muntin آلت، وادار
- horn socket آلت صيد، شاخ ابزارگير
- membrum آلت مردي، کير
- meteorgraph آلت نگارش، حوادث جوي
- edge-tool آلت برنده
- lethal weapon آلت قتاله
- genital organ آلت تناسلي
- tonearm آلت سوزن نگهدار، بازوي پيکاپ
- munting آلت عمودي پنجره
- speed regulator (آلت) تندوکند کن
- butyrometer آلت سنجش چربي شير
- cardiograph آلت ثبت حرکات قلب
- hydrophone آلت صدايابي با آب
- pried آلت دقيق نگاه کردن، کاويدن، کاوش کردن
- pries آلت دقيق نگاه کردن، کاويدن، کاوش کردن
- pry آلت دقيق نگاه کردن، کاويدن، کاوش کردن
- vinometer آلت سنجش الکل شراب
- curette آلت تراش (در جراحي)، تراشيدن، پاک کردن
- ophthalmoscope آلت براي ديدن شبکيه، يا درون چشم
- alt key کل?د آلت در کامپ?وتر
- abradent آلت سايش يا پرداخت، آلت خراش
- manometer آلت سنجش فشار گازو دمه، آلت سنجش فشار خون