اتمام معنی انگلیسی completion end ending expiration expiry finis stop واژههای انگلیسی با این معنی ultimata اتمام حجت، آخرين پيشنهاد، قطعي ultimatum اتمام حجت، آخرين پيشنهاد، قطعي completion code رمز اتمام. phase-out اتمام يک سري (محصولات) engineered performance زمان لازم براي اتمام يک واحد از کار survivor curves منحني باززيستي اقلام پس از اتمام عمر، قانوني يا مدت معين، منحني عمر اقلام انبار شده accomplishment انجام اجرا، اتمام، هنر acquirements انجام اجرا، اتمام، هنر successfulness انجام اجرا، اتمام، هنر finalization بپايان رساني، اتمام، انجام رساني achievement انجام کار بزرک، اتمام، موفقيت بزرگ supplementation تکميل، اتمام، پس اوري fulfilment انجام، اتمام، تکميل compietion تکميل، اتمام، انجام. last word حرف اخر، اتمام حجت، بيان يا رفتار قاطع. sockdolager ضربت قاطع، اتمام حجت، جواب. sockdologer ضربت قاطع، اتمام حجت، جواب. exhaust bin level فاقد موجودي، اتمام موجودي cleco fastener وسيله اي مانند فنر براي محکم کردن صفحات، فلزي به يکديگر تا اتمام مراحل پرچکاري achieve انجام دادن، رسيدن يا نائل شدن (به) بانجام رساندن، به اتمام رساندن hole in one گوي ضربه خورده از نقطه آغاز که به سوراخ، مي افتد (گلف)، اتمام يک بخش با يک permanent structures ساختمانهاي دائمي، به تاسيساتي گفته، ميشود که پس از اتمام قرارداد پيمانکار exhaustion تهي سازي، تخليه، تحليل رفتگي