احساسات معنی انگلیسی blood feelings passions sensibility sentiment susceptibilities واژههای انگلیسی با این معنی sentiment احساسات، عاطفه، تمايل nationalism احساسات ملي، ملت پرستي، حس استقلال ملي nationalistically احساسات ملي، ملت پرستي، حس استقلال ملي schwarmerei احساسات شديد، احساسات افراطي. emotionalist احساسات پرور، ادم احساساتي heartstrings احساسات عميق، تار و پود قلب soulful پر از احساسات، مبني بر، احساسات يا عواطف d. of feeling نازکي احساسات telepathically انتقال احساسات، ارتباط دل به دل telepathist انتقال احساسات، ارتباط دل به دل telepathy انتقال احساسات، ارتباط دل به دل rhapsodically از روي احساسات rhapsodical ناشي از احساسات، نشئه اي، جذبه اي neighbourly feelings احساسات همسايگي، همدردي eroticism احساسات عاشقانه schmaltz زياده پر احساسات، مبتذل، احساسات بيش از حد emotionless عاري از احساسات. plotz تسليم احساسات شدن، احساساتي شدن heart-strings عميق ترين احساسات دل، رشته هاياريسمان هاي دل heartstring عميق ترين احساسات دل، رگ وريشه دل. religious sentiments احساسات وعقايد مذهبي sentimentalization ايجاد احساسات وعواطف. sentimentally از روي احساسات ياعاطفه seentimentally از روي احساسات يا عاطفه