بازاری معنی انگلیسی bourgeois marketeer ready-made vulgar واژههای انگلیسی با این معنی market oriented بازاري، در جهت بازار emporetic بازاري، بازرگاني nundinal بازاري cur سگ بازاري، سگ بي هنر، ناکس salework کار بازاري shoptald صحبت بازاري، گفتگو درباره وضع کسب. nonmarket activities فعاليت هاي غير بازاري target market بازاري که سخت افزار يا نرم افزار مخصوصا، براي آن طراحي شود slang زبان غير ادبي، زبان بازاري، زبان پيشه اي slangily زبان غير ادبي، زبان بازاري، زبان پيشه اي slanginess زبان غير ادبي، زبان بازاري، زبان پيشه اي seller's market بازار فروشنده، بازاري که در آن اختيار، معامله و تصميم گيري در دست فروشنده است buyer's market بازار خريد، بازاري که در کنترل خريدارست pantechnicon انبار، نام بازاري در لندن که همه جورکالاهاي صنعتي، دران نمايش ميدهند billingsgate سخن زشت، حرف بد، سخن بازاري market value ارزش (کالاها) در بازار، قيمت بازار، ارزش بازاري businesswoman بازرگان، سوداگر، کاسب