تمرکز
معنی انگلیسی
centralization concentration
واژههای انگلیسی با این معنی
- concentration تمرکز، جمع شدگي، عمل متمرکزکردن
- centralization تمرکز، استقرار
- concentration of fire تمرکز آتش، توده کردن آتش
- decentralization عدم تمرکز
- stress concentration تمرکز تنش
- period of concentration زمان تمرکز، در يک حوزه آبريز رودخانه، مدت زماني که يک قطره آب از ابتداي حوزه
- concentration ratio نسبت تمرکز، نرخ تمرکز
- data concentration تمرکز داده
- degree of centralization درجه تمرکز
- focusing coil پيچک تمرکز
- concentative تمرکز دهنده، تمرکزي، تغليظي
- center spuare زاويه تمرکز
- centering tool ابزار تمرکز
- focusing control تنظيم تمرکز
- automatic focusing تمرکز خودکار
- crossover تمرکز نخستين
- visual focusing تمرکز ديداري
- centralism تمرکز درحکومت
- electron focusing تمرکز الکترون
- concentration area منطقه تمرکز آتش، منطقه تمرکز عده ها، منطقه تجمع
- line concentrator تمرکز کننده خط.
- yeep joung تمرکز (تکواندو)
- focusing magnet مغناطيس تمرکز ده
- centralized design طراحي تمرکز يافته