درج کردن معنی انگلیسی embodiment insert واژههای انگلیسی با این معنی insert درج کردن، جا دادن، داخل کردن write in درج کردن، ثبت. spatchcock مرغ، بشتاب پخته، با شتاب جادادن intercalate در ميان افزودن، افزودن، اضافه کردن infix فرو کردن، نشاندن، فرو نشاندن