دیوان
معنی انگلیسی
office
واژههای انگلیسی با این معنی
- divan ديوان، دربار، تالار
- poetical works ديوان شعر، اثار شعري، اثار منظوم
- court martial ديوان حزب، محکمه نظامي
- prose work ديوان نثر، ديوان منثور
- arbitral tribunal ديوان داوري، هيات تحکيم
- tribunal of arbitration ديوان داوري
- pandemonium بودباش ديوان، کاخ اهريمن، پايتخت دوزخ
- financial tribunal ديوان محاسبات
- supreme court ديوان عالي کشور، ديوان تميز
- chief justice رئيس ديوان عالي
- assocation justise مستشار ديوان عالي
- iran-u.s. claims tribunal ديوان دعاوي ايران و آمريکا
- bureaucratize تبديل به نظام ديوان سالاري کردن، پر از قرطاس بازي شدن يا کردن، ديواني کردن
- r.s.c قوانين مربوط به دادگاه يا ديوان عالي، معادل rules of supreme court
- black magic جادوگري بوسيله فراخواندن ديوان و اهريمنان
- poesy شعر، ديوان شعر، شاعري
- bureaucratese سبک نگارش ادارات دولتي، سبک ديوان سالاري
- devitry شيطنت، شرارت، گروه ديوان
- devilment شيطنت، شرارت، گروه ديوان
- tribunal دادگاه، محکمه، ديوان محاکمات
- starkers لخت و پتي، عريان، برهنه
- bureaucrat مامور اداري، مامور دولتي، مقرراتي واهل کاغذ بازي
- bureaucratic مبني بر زياد رعايت کردن تشريفات اداري، وابسته به دوائر دولتي، وابسته به امور اداري
- bureaucratically مبني بر زياد رعايت کردن تشريفات اداري، وابسته به دوائر دولتي، وابسته به امور اداري