رفع
معنی انگلیسی
obviation settlement
واژههای انگلیسی با این معنی
- elimination رفع، برطرف سازي، دفع
- obviation رفع، از بين بردن.
- trouble shooting رفع گير، رفع عيب کردن، رفع گير کردن
- preclude رفع کردن، دور کردن، احتراز کردن از
- redresser رفع کننده، چاره کننده، اصلاح کننده
- lift the seizure رفع توقيف
- release of seizure رفع توقيف
- all clear خطر رفع شد، شيپور رفع خطر هوايي، رفع خطر
- decontrol رفع جلوگيري
- left the ban رفع ممنوعيت
- remove all doubts رفع شبهه کردن
- pull round رفع نقاهت کردن، بهبودي يافتن.
- irrepleviable رفع توقيف نکردني، از توقيف بيرون نيامدني ولوبادادن ضامن، ضمانت برندار
- irreplevisable رفع توقيف نکردني، از توقيف بيرون نيامدني ولو با ضامن، ضمانت برندار
- deodorizer رفع کننده بوي بد.
- detoxify رفع کردن مسموميت.
- abator رفع مزاحمت كننده، غاصب حق وارث قانوني
- replevin رفع توقيف بقيدتامين
- unsnarl رفع پيچيدگي و ابهام.
- recuse رفع صلاحيت از خود کردن
- danc solution نوعي محلول شيميايي براي رفع آلودگي، عوامل تاول زا
- aluminum wool رشته هاي تکه تکه آلومينوم که براي رفع، زنگ زدگي و خوردگي و نيز جلادادن و صيقل، دادن خراشهاي جزئي روي ورقه ها يا لوله هاي
- after-pressure احساس ادامه فشار بعد از رفع عامل فشار
- bleaching materiel پودر شستشو براي رفع آلودگي عوامل شيميايي