سالاری معنی انگلیسی chiefly headship leading primacy واژههای انگلیسی با این معنی technocracy فن سالاري patternalism پدر سالاري، ارشادي، پدرانه growthmanship رشد سالاري، طرفداري از رشد elitism نخبه سالاري triarchy سه تن سالاري، سه بخشي.، کشور سه بخشي hagiocracy سپنتا سالاري، آخوندسالاري، کشيش سالاري meritocracy شاينده سالاري، نخبه سالاري slavocracy برده دار سالاري bureaucratize تبديل به نظام ديوان سالاري کردن، پر از قرطاس بازي شدن يا کردن، ديواني کردن timocratic وابسته به شرف سالاري يامالک سالاري. bureaucratese سبک نگارش ادارات دولتي، سبک ديوان سالاري bureaucratic مبني بر زياد رعايت کردن تشريفات اداري، وابسته به دوائر دولتي، وابسته به امور اداري bureaucratically مبني بر زياد رعايت کردن تشريفات اداري، وابسته به دوائر دولتي، وابسته به امور اداري