طرز
معنی انگلیسی
course line manner turn way
واژههای انگلیسی با این معنی
- get-up طرز، ترکيب، شکل
- mode of execution طرز اجرا، روش انجام کاري
- new fashion طرز نوين
- polities طرز حکومت، ملت، دولت
- polity طرز حکومت، ملت، دولت
- thinking cap طرز تفکر.
- thoughtway طرز تفکر.
- lifeway طرز زندگي.
- footpace طرز راه رفتن، گام، قدم
- market mechanism طرز کار بازار، مکانيسم بازار
- modulus operadi شيوه با طرز کار
- sexily به طرز تحريک آميز، با ادا و اطوار، به طور شهوت انگيز
- imperialism طرز حکومت امپراطوري، سياست توسعه امپراطوري، عقيده به اهميت مستعمرات
- imperialistically طرز حکومت امپراطوري، سياست توسعه امپراطوري، عقيده به اهميت مستعمرات
- tennis grip طرز گرفتن راکت تنيس
- accomodation تطبيق طرز زندگي با محيط، همراهي، وسايل آسايش و استراحت
- handtwist retrieve طرز برگرداندن نخ ماهيگيري
- bodacious به طرز خودنمايانه اي چشمگير، جلف، پر زرق و برق
- hookup طرز قرار گيري و اتصال بخشها، بست آرايي، اتصال برق و آب
- hop step طرز گام برداشتن در پرتاب نيزه
- pompadour طرز ارايش موي سر بطور پف کردن.
- best governed country کشوري که بهترين طرز حکومت رادارد
- cokneyfy داراي لهجه و طرز رفتار کاکني کردن، لندني شدن
- grain orientation طرز قرار گرفتن ذرات نسبت به يکديگر