قیم معنی انگلیسی administrator caretaker executor guardian keeper trustee tutelary ward واژههای انگلیسی با این معنی mandatary قيم، وکيل، دولت قيم mandatory قيم، وکيل، دولت قيم coexecutor قيم مشترک، مجري مشترک guardian by nature قيم طبيعي، پدر mandatory powers اختيارات دولت قيم tutelary داراي قيم يا سرپرست، داراي محافظ وحامي، وابسته بقيمومت guardian by nurture قيم بعلت پرورش (پدروپس ازمرگ، اومادرتاهنگامي که صغيربزرگ شود) mandatory power دولتي که قيم و سرپرست دولت يا حکومت يا، سرزمين ديگري باشد bigbrother برادر بزرگتر، قيم، رهبر در کار يا عقيده اي. letters of administration حکم برقراري، قيم tutoress معلمه، قيم زن، اموزگار زن. tutor لله، معلم سرخانه، قيم protector نگهدار، نگهبان، پشتيبان