کارخانه معنی انگلیسی concern factory mill plant work workplace واژههای انگلیسی با این معنی factories کارخانه، مرکزنمايندگي تجارتي درکشوربيگانه factory کارخانه، مرکزنمايندگي تجارتي درکشوربيگانه house work کارخانه، خانه داري (اشپزي وغيره). workshop کارخانه، کارگاه، کارخانه تعمير housework کارخانه manufactories کارخانه manufactory کارخانه generating plant کارخانه برق، نيروگاه، پست نيرو generating station کارخانه برق، پست نيرو، نيروگاه gas-works کارخانه گاز power house کارخانه برق power station کارخانه برق smelting plant کارخانه ذوب gasworks کارخانه گاز. manufaturer صاحب کارخانه works superintendent مدير کارخانه lock out تعطيل کارخانه، بسته شدن کارخانه distillery کارخانه تقطير، کارخانه عرق کشي repair shop کارخانه تعمير، کارگاه تعمير works inspector بازرس کارخانه، بازرس کارگاه binderies کارخانه صحافي، صحاف خانه bindery کارخانه صحافي، صحاف خانه bookbindery کارخانه صحافي، صحاف خانه cement plant کارخانه سيمان