یک چند
معنی انگلیسی
sometime
واژههای انگلیسی با این معنی
- pluripresence حضور در چند جا در يک زمان
- hypermetric داراي يک يا چند هجاي اضافي
- monolatry پرستش يک خدا از ميان چند خدا
- anaphora تکرار يک يا چند عبارت متوالي.، ارجاع
- plural vote راي يک تن در چند حوزه انتخابي
- polyonging بکار بردن چند نام براي يک چيز
- polyonymy بکار بردن چند نام براي يک چيز
- wagonette گردونه چهار چرخه يک يا چند اسبه، واگنکوچک.
- unity of possession تصرفات مشاعي چند تن در يک ملک واحد، تصرفات فرد واحد در دو مال مختلف که ناشي، از عناوين مختلفه باشد
- multiple foul خطاي همزمان چند بازيگر روي يک حريف
- controlling company موسسه اي که يک يا چند موسسه ديگر را، تحت کنترل يا تملک داشته باشد، رجوع کنيد به: patern company
- dolmen ساختماني که داراي چند ستون يک پارچه، سنگي است.
- anacrusis يک يا چند هجاي نامشدد در ابتداي بيت
- generalist کسي که به جاي تخصص در يک رشته در چند، زمينه معلومات کلي دارد، داراي معلومات
- flyover پرواز يک يا چند هواپيما در ارتفاع کم.
- carrier air group دو يا چند گردان هوايي که در روي يک ناو، مستقر باشند، گروه هوايي ناو هواپيمابر
- slippage تاخير در انجام يک يا چند فعاليت کارگاهي
- implicit function معادله چيزي که حل ان مستلزم حل يک يا چند، معادله ديگر باشد.
- ostinato آهنگ کوتاه که چند بار در يک قطعه ي موسيقي، تکرار ميشود، ريتم تکراري
- waggonette گردونه چهار چرخه که يک يا چند اسب آنرا مي، کشد...دارد، واگنچه
- multiplex telegraphy دستگاه تلگرافي که در يک زمان با يک سيم چند، مخابره ميکند
- partly تا يک اندازه، يک چند، چندي
- polygenesis تعد دميدا، پيدايش يک نژاداز چند نيا
- empire امپراطوري، چند کشورکه دردست يک پادشاه باشد، کشورشاهنشاهي