Limbo (1)
معنی کامل و مثالها
/lim´bō´/n., pl.
● برزخ، همستکان
● (مجازی) وضع میانی، وضع معلق، بود باش آونگان، دودلی، انتظار
I am in limbo, not knowing whether I got the job or not
دو دل هستم و نمیدانم که آیا آن شغل را بهمن دادهاند یا نه.
● محدودیت، بوتهی فراموشی، غفلت
he soon vanished into the limbo of retired professors
دیری نپائید که در فراموشگاه استادان بازنشسته ناپدید شد.