دیکشنری فارسی

Limbo (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/lim´bō´/n., pl.

● برزخ، همستکان

● (مجازی) وضع میانی، وضع معلق، بود باش آونگان، دودلی، انتظار

I am in limbo, not knowing whether I got the job or not

دو دل هستم و نمی‌دانم که آیا آن شغل را به‌من داده‌اند یا نه.

● محدودیت، بوته‌ی فراموشی، غفلت

he soon vanished into the limbo of retired professors

دیری نپائید که در فراموشگاه استادان بازنشسته ناپدید شد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن