دیکشنری فارسی

Tecumseh

UStə'kʌmsə

معنی فارسی

تکومسه

معنی کامل و مثال‌ها

/ti kum´sǝ/

● (رئیس قبیله‌ای که می‌خواست قبایل سرخپوست غرب امریکا را متحد کند) تکومسه

تعریف انگلیسی

noun
  1. a famous chief of the Shawnee who tried to unite Indian tribes against the increasing white settlement (1768-1813)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن