دیکشنری فارسی

abnormity

معنی فارسی

بيقاعدگي‌

معنی کامل و مثال‌ها

/ab nôr´mǝ tē/n., pl.

ناهنجاری، بی‌قاعدگی، غیر عادی بودن

هر چیزی که رشد نابهنجار یا غیر عادی دارد، نقص عضو، عضو ناقص

مترادف‌ها

noun
Abnormality, irregularity, unconformity, anomaly, peculiarity, idiosyncrasy, singularity, deformity, monstrosity.

واژه‌های دیگر با معنی «بيقاعدگي‌»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن