agminate معنی فارسی انبوه جمع شده واژههای دیگر با معنی «انبوه» tufty انبوه، با هم روييده، دسته شده clump انبوه، دسته، خوشه floccose انبوه، منگله اي، کرک دار thickset انبوه، پرپشت، تنگ تنگ bushy انبوه، پرپشت، کپه اي congeries انبوه، تراکم congest انبوه شدن، دريکجا جمع شدن، انبوه کردن snowpack برف انبوه، برف انباشت shock head انبوه گيسو، داراي موي فراوان. high mass consumption مصرف انبوه