astriction معنی فارسی قبض قيد واژههای دیگر با معنی «قبض» retraction قبض، توبردن، تو کشيدن constipation قبض، پيوست، شکم گرفتگي coprostasis قبض، يبوست، شکم گرفتگي obstipation قبض، يبوست زياد astringe قبض کردن، جمع کردن، بستن debit note قبض بدهي، ياد داشت پرداخت، سند هزينه warehouse warrant قبض انبار give delivery به قبض دادن، اقباض borrower's note قبض بدهکاري constipate (طب) قبض کردن، يبوست دادن، خشکي اوردن