دیکشنری فارسی

bad (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bad/adj.

● بد، ناستوده، گجسته، نکوهیده

bad weather

هوای بد

bad temper

خلق بد

● معیوب، بدساخت

bad plumbing

لوله کشی بد

● کم استعداد، ناشی، بنجل

bad writer

نویسنده‌ی بد

bad painting

نقاشی بد

● ناخوشایند

bad news

خبر بد

● فاسد، خراب

a bad apple

سیب خراب

● پر غلط، اشتباه

bad spelling

املای بد

● شیطان، بدجنس، تخس، ناباب

a bad boy

پسر بد

a bad man

آدم بد

● مضر، زیانبخش

bad for one's health

مضر برای سلامتی

● شدید

a bad storm

توفان شدید

● متاسف

I feel bad about it

درباره‌ی آن احساس بدی دارم، درباره‌ی آن متاسفم.

● زننده

a bad smell

بوی‌زننده

bad breath

گند دهان

● وصول نشدنی، سوخت شده

a bad debt

طلب سوخت شده

a bad check

چک بی محل

● (حقوق) فاقد اعتبار، غیرمعتبر، باطل

a bad title

قباله‌ی فاقد ارزش قانونی

● (امریکا - خودمانی) خوب، شیک، موثر

● (عامیانه) به طور بد، به بدی (به جای badly)

he drives bad

او بد می‌راند، او بد رانندگی می‌کند.

● خبث، بدجنسی، هر چیز بد

the good and the bad

خوب و بد (خیر و شر)

* bad news travels fast

خبر بد زود به گوش همه می‌رسد

* from bad to worse

از بد بدتر

* go to the bad

(عامیانه) بدجنس و فاسد شدن، منحط شدن

* in bad

(امریکا - عامیانه) دچار دردسر و گرفتاری، مغضوب

* not bad

(عامیانه) نه بد، نسبتا خوب

it's not bad

بد نیست

* not half bad (not so bad)

(عامیانه) نه آنچنان بد، قابل قبول

* the bad

بدان (در مقابل: خوبان، نیکان)

* too bad

(عامیانه) متاسفم، بد شد که

it's too bad she didn't come

بد شد که او نیامد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن