دیکشنری فارسی

bail (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bāl/n., vt.

● (پول یا اوراق بهاداری که جهت آزاد ساختن زندانی تحت شرایط معین به دادگاه سپرده می‌شود) وجه الضمان، ضمانت، کفالت، پابندان، وثیقه

● آزادی به قید ضمانت

● کفیل، ضامن

● به قید ضمانت (کفالت) آزاد کردن یا شدن

his father bailed him out of jail

به ضمانت پدرش از زندان آزاد شد.

● تحویل دادن کالا، سپردن

● (معمولا با: out) کمک کردن، کمک مالی کردن، از تنگنا نجات دادن

he was deep in debt and his rich father would not bail him out

او سخت زیر بار قرض بود و پدر پولدارش از کمک به او خودداری می‌کرد.

● (با: out ـ از هواپیما) با چتر پریدن

the pilot had to bail out of the burning airplane

خلبان ناچار شد با چتر نجات از هواپیمای در حال اشتعال بیرون بپرد.

* bail bond

ضمانت نامه، کفالت نامه

* bail out

ضامن کسی شدن، با قید ضمانت آزاد کردن، از تنگنا نجات دادن

* give bail

ضمانت دادن، کفالت دادن

* go (or stand) bail for

ضامن شدن، کفالت کسی را کردن

* good and sufficient bail

ضامن معتبر

* on bail

(آزاد از زندان) با ضمانت و به طور مشروط، به قید کفالت

* release on bail

به قید کفالت آزاد کردن

* upon bail

به قید ضمانت

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن