دیکشنری فارسی

bale (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bāl/n., vt.

● (پنبه و غیره) عدل، بخچه (بقچه)، لنگه، (کاه و غیره) کپه، مکعب هم‌فشرده (کاه یا علف خشک)، بسته، گلخج

bales of old newspapers

بسته‌های بزرگی از روزنامه‌های کهنه

two bales of cotton

دو عدل پنبه

● به صورت عدل یا بخچه یا لنگه درآوردن، عدل بندی کردن، هم‌فشرده کردن، بسته کردن

we spent the afternoon baling hay

بعدازظهر را صرف بسته‌بسته کردن علف خشک کردیم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن