دیکشنری فارسی

ball (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bôl/n., vi., vt., interj.

● هر چیز گرد، توپ، گوی، گلوله، ساچمه، تیله، مهره، گرهه، گندله

snowball

گلوله‌ی برف

cannonball

گلوله‌ی توپ

tennis ball

توپ تنیس

● ستاره، سیاره (به ویژه کره‌ی زمین)

● (بدن) اندام گرد، کره

eyeball

کره‌ی چشم

● ورزشی که در آن توپ به کار می‌رود (به ویژه بیس‌بال)

when does the ballgame begin?

مسابقه‌ی بیس‌بال (یا هر ورزش با استفاده از توپ) کی آغاز می‌شود؟

the children were playing ball

بچه‌ها توپ‌بازی می‌کردند.

● (بیس‌بال) بال (پرتاب خطای توپ)

● به‌صورت توپ درآوردن، گلوله کردن، گرد کردن، گره زدن

she balled her fists

مشت‌های خود را گره کرد.

● ریشه یا پیاز در گونی پیچیده (و آماده‌ی حمل)

● (خودمانی) چرند، مزخرف

● (خودمانی ـ ناپسند - جمع) خایه‌ها

● (خودمانی - ناپسند) دلیری، دل و جرات، خایه‌داری

● (خودمانی - ناپسند) گاییدن

* ball up

(خودمانی) گیج کردن، سردرگم کردن

* balls up

(انگلیس - خودمانی) بد انجام دادن، ناشیانه انجام دادن

how did he manage to balls up such a simple job?

چطور از عهده‌ی کاری بدین سادگی برنیامد؟

* be on the ball

(امریکا - خودمانی) هشیار و کاردان بودن، ماهر و مسلط بودن

* carry the ball

(عامیانه) مسئولیت به عهده گرفتن، کارها را در دست گرفتن

* get (or keep) the ball rolling

(امریکا - عامیانه) شروع به کار یا فعالیت کردن، ادامه دادن

* have something on the ball

توانایی یا مهارت داشتن

* play ball

1- ورزشی توپ‌دار را آغاز کردن یا ادامه دادن 2- همکاری کردن 3- کاری را آغاز کردن یا ادامه دادن

* the ball is in your court

اکنون نوبت شماست، تو باید عمل کنی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن