bare (1)
معنی کامل و مثالها
/ber/adj.
● لخت، برهنه، عریان، لاج، لچ
bare legs
رانهای لخت
bare feet
پای برهنه (بیکفش)
bare floor
کف اتاق عاری از فرش
a bare room
اتاق خالی از اثاثیه
a bare larder
گنجهی خالی از خوراک
a bare fact
واقعیت عریان (بی پیرایه)
bare hands
دست خالی (بدون ابزار)
● عریان کردن، لخت شدن، برهنه شدن
he bared his head
کلاه خود را برداشت.
● آشکار کردن، نشان دادن، افشا کردن، افشاگری کردن
she bared her teeth in a smile
با لبخندی دندانهای خود را نمایان کرد.
he bared his deepest feelings only to his wife
ژرفترین احساسات خود را فقط نزد زنش بروز میداد.
* bared swords
شمشیرهای از غلاف کشیده، شمشیرهای برهنه
* bare one's soul
راز دل خود را گفتن، صمیمانه درد دل کردن
* lay bare
آشکار کردن، افشاگری کردن، افشا کردن
he laid bare his secret relationships
روابط پنهانی خود را آشکار کرد.
* the bare essentials
حداقل چیزهای ضروری، کمترین ضروریات
* the bare minimum
کمینهترین، کمترین حد ممکن