دیکشنری فارسی

bare (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/ber/adj.

● لخت، برهنه، عریان، لاج، لچ

bare legs

ران‌های لخت

bare feet

پای برهنه (بی‌کفش)

bare floor

کف اتاق عاری از فرش

a bare room

اتاق خالی از اثاثیه

a bare larder

گنجه‌ی خالی از خوراک

a bare fact

واقعیت عریان (بی پیرایه)

bare hands

دست خالی (بدون ابزار)

● عریان کردن، لخت شدن، برهنه شدن

he bared his head

کلاه خود را برداشت.

● آشکار کردن، نشان دادن، افشا کردن، افشاگری کردن

she bared her teeth in a smile

با لبخندی دندان‌های خود را نمایان کرد.

he bared his deepest feelings only to his wife

ژرف‌ترین احساسات خود را فقط نزد زنش بروز می‌داد.

* bared swords

شمشیرهای از غلاف کشیده، شمشیرهای برهنه

* bare one's soul

راز دل خود را گفتن، صمیمانه درد دل کردن

* lay bare

آشکار کردن، افشاگری کردن، افشا کردن

he laid bare his secret relationships

روابط پنهانی خود را آشکار کرد.

* the bare essentials

حداقل چیزهای ضروری، کمترین ضروریات

* the bare minimum

کمینه‌ترین، کمترین حد ممکن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن