bark (2)
معنی کامل و مثالها
/bärk/vi., vt., n.
● (سگ) عوعو، واق واق، نوف، پارس
the bark of an angry dog
صدای عوعو یک سگ خشمگین
● پارس کردن، عوعو کردن، واق واق کردن
the dog barked
سگ پارس کرد.
● صدای بلند (شبیه عوعو) کردن، دنگ دنگ کردن
the engine barked
موتور به صدا افتاد.
a distant cannon began to bark
صدای تیراندازی یک توپ از دوردست به گوش میرسید.
● (مثل سگ) به کسی پریدن، داد سر کسی زدن، فریاد (تندوکوتاه) کشیدن، هارت و پورت کردن
"quiet!" the teacher barked at Akbar
معلم برسر اکبر داد زد ((ساکت!))
an officer was barking orders
افسری داشت روی تلفن با صدای بلند فرمان میداد.
● صدای واق واق مانند، داد، فریاد، ترق تروق
the bark of a pistol
صدای شلیک هفتتیر
* bark an order
دادزنان دستور دادن
* barking dogs don't bite
سگهایی که پارس میکنند گاز نمیگیرند، کسانی که هارت و پورت میکنند اهل عمل نیستند
* bark up the wrong tree
عوضی گرفتن، بیهوده کوشیدن
* their bark is worse than their bite
هیاهو میکنند ولی کاری از ایشان ساخته نیست، فقط هارت و پورت میکنند، سر و صدایشان از صدمه و زیانشان بیشتر است