دیکشنری فارسی

base (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bās/n., pl.

● پی، پایه، شالوده، زمینه، جرز، اساس، بنیاد

the base of a statue

پایه‌ی مجسمه

● (نقشه یا سازمان و غیره) بخش اصلی، اساس، زیرساخت، لاد، بیخ

the base of the mountain

زیرساخت (پایه‌ی) کوه، کوهپایه

base map

نقشه‌ی پایه، نقشه‌ی اساسی

● مبنا، اصل

base price

قیمت مبنا

● (کالبد شناسی) بن، بست

the base of the thumb

بن شست

● بتونه، زیر لایه، (بزک کردن خانم‌ها و هنرپیشگان) کرم پودر

wallpaper with a white base and red flowers

کاغذ دیواری دارای زمینه‌ی سفید و گل‌های قرمز

this powder acts as a base for the rest of your make-up

این پودر، کار زیرسازی برای بقیه‌ی آرایش شما را انجام می‌دهد.

● (هندسه) قاعده، ته، (ریاضی) دستگاه مختصات، مبدا

the base of a triangle

قاعده‌ی مثلث

● (نشان‌های اشرافی) بخش زیرین سپر

● پایه ریزی کردن، پایه شدن یا کردن، مبنا قرار دادن، شالوده کردن یا شدن

his ideas are based on democratic principles

عقاید او بر اصول دموکراتیک متکی است.

what did he base his arguments on?

استدلال او بر چه پایه‌ای بود؟

● (ارتش و شرکت ها) پایگاه، مقر اصلی، تکیه‌گاه، پادگان، ساخلو

a military base

پایگاه نظامی

an air base

پایگاه (نیروی) هوایی

base camp

پایگاه مبنا (اصلی)، اردوگاه

the company made London their base

شرکت، شهر لندن را به عنوان مرکز خود قرار داد.

base of operations

مرکز عملیات

● (شیمی) باز، قلیا

● (رنگرزی) ثبات رنگ

● (زبان شناسی) ستاک، ریشه، (تکواژی که پیشوند و پسوند و غیره به آن افزوده می‌شود) پایه

base of the tongue

بیخ زبان

the base of a word

پایه‌ی واژه

base word

تکواژ، واژه‌ی پایه

● (بازی بیس‌بال) بیس

* base command

فرماندهی پایگاه

* base depot

آمادگاه واقع در پایگاه (یا پادگان)

* base field

(ریاضی) هیئت پایه

* base late

اندازه‌ی بهره‌ی پایه، درصد بهره‌ی پایه، میزان بهره‌ی پایه

* base of power

پایگاه قدرت

* base pay

مزد پایه، حقوق اصلی، مزد مبنا

* base period

دوره‌ی پایه، دوره‌ی مبنا

* base price

قیمت مبنا، قیمت پایه

* base rate

اندازه‌ی بهره‌ی، پایه‌ی درصد بهره‌ی پایه، میزان بهره‌ی پایه

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن