دیکشنری فارسی

bat (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bat/n., vi., vt.

● چوب‌دستی، چوب، چماق، باهو، کدنگ، کوتنگ، کدین، کدینه

● (بیس‌بال و کریکت و غیره) چوگان

baseball bat

چوب بیس‌بال

● (پینگ پنگ و اسکواش و غیره) راکت

● نوبت چوگان زنی

● چوگان زدن، به نوبت چوگان زدن

which team is batting now?

حالا کدام تیم چوگان‌زنی می‌کند؟

to bat lefthanded

با دست چپ چوگان زدن

● (انگلیس) چوگاندار (در بازی کریکت)

● (معمولا جمع) پنبه‌ی فشرده، پنبه‌ی لایی (batt هم می‌نویسند)

● (اسبدوانی) تازیانه، شلاق سوارکاری

● (عامیانه) ضربه، برخورد

● (خودمانی) جلسه‌ی مشروبخواری

● (انگلیس - عامیانه) گام تند، شتاب

● (سفالگری) قالب گچی

● (با چوب یا چماق) زدن، کوفتن، کتک زدن

he batted the thief on the head

(با چوبدستی) زد بر سر دزد.

* bat around (or bat back and forth)

به تفصیل مورد بحث قرار دادن، دقیقا بررسی کردن

the plan was batted around for a week

نقشه، چندین هفته مورد بررسی قرار گرفت.

we batted the subject back and forth

ما آن موضوع را کاملا حلاجی کردیم.

* bat out

(خودمانی) با عجله درست کردن، سرهم بندی کردن

* do something off one's own bat

(انگلیس - عامیانه) سرخود عمل کردن، خودسری کردن

* go to bat for

(عامیانه) دفاع کردن از، پشتیبانی کردن، به نفع کسی وارد معرکه شدن

* (right) off the bat

(امریکا - عامیانه) فورا، بلامقدمه

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن