دیکشنری فارسی

batch (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bach/n., vt.

● (نانوایی) پخت، مقدار نانی که در یک پخت طبخ شود، مقدار خمیر لازم برای یک پخت

the first batch of cookies

پخت اول نان شیرینی

● مقدار لازم از هر چیز برای یک وهله‌ی عمل، میزان تولید در هر وهله‌ی عمل

● دسته، گروه، دست

another batch of letters came in

یک دسته‌ی دیگر نامه رسید.

the next batch of trainees

دسته‌ی دیگر کارآموزان

● (کامپیوتر - برنامه‌ها و دستورات و غیره که برای پردازش یکجا آماده شده‌اند) دسته

batch control

کنترل دسته‌ای

batch processing

پردازش دسته‌ای

● دسته‌دسته کردن، (به صورت گروهی) تولید کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن