دیکشنری فارسی

batter (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bat´ǝr/vt., vi.

● کوباندن، (مکرر) ضربه زدن، پیاپی زدن، (سخت) مضروب کردن

he was arrested for having battered his wife

به خاطر مضروب کردن زنش توقیف شد.

he was battering on the door

او با مشت بر در می‌کوبید.

● (با ضربه‌های پیاپی) خرد کردن، له کردن، لهاندن، داغان کردن، له و په کردن

the ship was being battered by the waves

کشتی داشت زیر کوبش‌های امواج متلاشی می‌شد.

to batter down

فرو کوفتن، خراب کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن