دیکشنری فارسی

battle (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bat´'l/n., vi., vt.

● (ارتش) نبرد (در خشکی یا دریا یا هوا)، رزم، کارزار، غزوه

his father was killed in the battle of Britain

پدرش در نبرد بریتانیا کشته شد.

a sea battle

نبرد دریایی

the most important battle of that war

مهم‌ترین نبرد آن جنگ

● نبرد کردن، رزمیدن، جنگیدن

● کشمکش، تقلا، پیکار

the battle between the sexes

کشمکش بین دو جنس مخالف (مرد و زن)

the battle against illiteracy

پیکار با بیسوادی

the battle for women's rights

تلاش برای حقوق مدنی زنان

● تلاش کردن، کشمکش کردن، تقلا کردن، مبارزه کردن، ستیز کردن

my dad was battling for his life

پدرم برای جان خود تقلا می‌کرد (با مرگ دست به گریبان بود).

● (قدیمی) گردان

* battle of wits

جنگ لفظی و زیرکانه

* do battle (with)

نبرد کردن (با)، پیکار کردن (با)، مقابله کردن

* fight a losing battle

تقلای بیهوده کردن، بیهوده کوشیدن

* half the battle

بخش عمده‌ی کار، مهمترین گام در راه انجام کاری

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن