دیکشنری فارسی

bear (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/ber/vi., vt.

● بردن، باخود بردن، حمل کردن، ترابری کردن، ترابردن، آوردن

a man who bears bad news

مردی که حامل خبر بد است

he went to see his ill mother, bearing flowers

در حالی که گل حمل می‌کرد (گل به دست) به دیدار مادر بیمارش رفت.

● حاوی بودن، داشتن، دارا بودن

to bear a secret

سری داشتن

the letter bore his signature

نامه امضای او را داشت.

● در خود داشتن، دادن، زادن

altogether, Robab bore six children

رباب رویهمرفته شش بچه زایید.

the tree bore fruit

درخت میوه داد.

a fruit-bearing tree

درخت بارور

coal-bearing strata

لایه‌های دارای زغالسنگ

● متحمل شدن، (بالا یا استوار) نگاهداشتن، پشتی کردن

this beam bears all of the roof's weight

این شاه تیر همه‌ی وزن طاق را نگه می‌دارد.

to bear the cost

هزینه را متحمل شدن

● طاقت داشتن، تحمل کردن، تاب آوردن، کاوستن

she couldn't bear her mother-in-law

یارای تحمل مادر شوهرش را نداشت.

prison life was difficult to bear

تحمل زندگی در زندان دشوار بود.

● درخور بودن

his actions bear careful watching

اعمال او در خور نظارت دقیق است (باید دقیقا اعمال او را بررسی کرد).

● رفتار کردن

he bore himself like a gentleman

او مثل یک جوانمرد رفتار می‌کرد.

● قرار داشتن، هدف قرار دادن، به سوی مشخصی رفتن

the lighthouse bears due east

برج فانوس دریایی در سمت خاور قرار دارد.

artillery deployed to bear on the fort

توپخانه‌ای که برای هدفگیری به سوی قلعه آرایش شده بود

bear right at the bend

سر پیچ به طرف راست بروید.

● وابسته بودن

his story has no bearing on politics

داستان او ربطی به سیاست ندارد.

* airborne

هوا برد

* bear a grudge

خصومت داشتن، خورده حساب داشتن با، غیظ کسی را داشتن

* bear a hand

1- کمک دادن 2- (دستور کشتیرانی) تندتر کار کنید!، بجنبید!، یاالله‌!

* bear down

1- فشار آوردن بر، تحت فشار قرار دادن 2- سخت کوشیدن، تقلا کردن

* bear down on

1- فشارآوردن بر، تحت فشار قرار دادن 2- (برای رسیدن به هدفی) کوشیدن 3- رفتن یا آمدن به سوی (چیزی)، نزدیک شدن

* bear in mind

به خاطر داشتن، در نظر گرفتن

* bear out

تایید کردن، به ثبوت رساندن

time will bear out the truth of my words

زمان، صحت حرف‌هایم را ثابت خواهد کرد.

* bear up

تحمل کردن، دوام آوردن، روحیه‌ی خود را حفظ کردن

* bear with

شکیبایی داشتن

please bear with me as I explain

لطفا صبر کنید تا توضیح بدهم.

* bear witness

شاهد بودن

I told you the truth and Homa can bear witness

راستش را به شما گفتم و هما می‌تواند شهادت بدهد (هما شاهد است).

* bring to bear on (or upon)

تحت تاثیر قرار دادن، استفاده کردن از

he brought his considerable knowledge to bear on the delegates

او نمایندگان را تحت تاثیر اطلاعات گسترده‌ی خود قرار داد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن