دیکشنری فارسی

bend (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bend/n., vt., vi.

● خمیدگی، خم، خمش، زانویی، خمکاری، پیچ، انحنا

a bend in the road

خم جاده

the bend of the river

پیچ (خم) رودخانه

● خم کردن یا شدن، کج کردن یا شدن، خمیدن، پیچ خوردن

to bend the arm at the elbow

دست را از آرنج خم کردن

bend your knees

زانوی خود را خم کن.

pliers for bending wire

گاز انبر برای خم کردن سیم

● (با down یا over) بدن خود را خم کردن، دولا شدن، خمیدن

Pari bent down and gathered the papers

پری دولا شد و کاغذها را جمع کرد.

Homa bent over the basin and washed her face

هما روی دستشویی خم شد و صورتش را شست.

Jahangir bent his head

جهانگیر سر خود را خم کرد.

● منکسر شدن، شکستن

light rays are bent by refraction

انکسار موجب شکست نور می‌شود.

● تسلیم خود کردن، مطیع کردن

to bend another's will to one's wishes

اراده‌ی کسی را طبق میل خود تغییر دادن

● عزم خود را جزم کردن، (توجه یا انرژی و غیره را) متوجه کردن، هم خود را وقف چیزی کردن

he bent every effort to accomplish the task

او هر گونه کوششی را برای انجام کار به عمل آورد.

● مصمم بودن

he was bent on success

او مصمم بود موفق شود.

● متمایل بودن یا کردن (با to یا toward)

● (کشتیرانی) بستن، گره زدن، وصل کردن

to bend a flag on to a pole

پرچم را از دیرک آویختن

● تسلیم شدن

Reza bent to Marzie's wishes

رضا تسلیم میل مرضیه شد.

● (جمع) رجوع شود به: wale

* bend over backward

سعی بسیار کردن، از هر اقدامی فرو گذار نکردن، به عقب خم شدن

* bend the rules

قانون یا مقررات را به نفع خود تفسیر کردن یا تغییر دادن

* round the bend

(انگلیس - عامیانه) خل، دیوانه، مجنون

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن