دیکشنری فارسی

bent (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bent/vt., vi., adj., n.

● زمان گذشته و اسم مفعول: bend

● کج، ناصاف، خم، خمیده، کژ، گنگ، ناراست، کوله

a bent rod

میله‌ی کج

the old man was bent and white-haired

پیرمرد خمیده و موسفید بود.

bent caliper

پرگار خمیده (قوسی)

● (با on) مصمم، مشتاق

he is bent on going

او تصمیم به رفتن دارد.

● به سوی، در جهت، عازم

travelers westward bent

مسافران عازم غرب

● (خودمانی) فاسد، رشوه بگیر، عجیب و غریب، غیرعادی

a bent cop

پلیس حق و حساب بگیر

● تمایل، گرایش، زمینه، نهاد

a boy with a mechanical bent

پسری دارای استعداد فنی

a bent for music

استعداد موسیقی

a criminal bent

گرایش به جنایت

● قاب ساختمانی، خرک، پایه، خمش، طاق خمیده

● (انگلیس - خودمانی - ناپسند) همجنس باز

* bent out of shape

(خودمانی) خشمگین، آشفته

* to (or at) the top of one's bent

با حداکثر کوشش و تقلا، با تمام نیرو

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن