bent (1)
معنی کامل و مثالها
/bent/vt., vi., adj., n.
● زمان گذشته و اسم مفعول: bend
● کج، ناصاف، خم، خمیده، کژ، گنگ، ناراست، کوله
a bent rod
میلهی کج
the old man was bent and white-haired
پیرمرد خمیده و موسفید بود.
bent caliper
پرگار خمیده (قوسی)
● (با on) مصمم، مشتاق
he is bent on going
او تصمیم به رفتن دارد.
● به سوی، در جهت، عازم
travelers westward bent
مسافران عازم غرب
● (خودمانی) فاسد، رشوه بگیر، عجیب و غریب، غیرعادی
a bent cop
پلیس حق و حساب بگیر
● تمایل، گرایش، زمینه، نهاد
a boy with a mechanical bent
پسری دارای استعداد فنی
a bent for music
استعداد موسیقی
a criminal bent
گرایش به جنایت
● قاب ساختمانی، خرک، پایه، خمش، طاق خمیده
● (انگلیس - خودمانی - ناپسند) همجنس باز
* bent out of shape
(خودمانی) خشمگین، آشفته
* to (or at) the top of one's bent
با حداکثر کوشش و تقلا، با تمام نیرو