دیکشنری فارسی

bet (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bet/n., vt., vi.

● شرط بستن، شرطبندی کردن، قمار کردن (wager هم می‌گویند)

I bet it will rain tonight

شرط می‌بندم امشب باران بیاید.

● مبلغ یا جایزه‌ی شرطبندی

● چیزی که سر آن شرطبندی شود

this team is a poor bet

این تیم فوتبال ارزش شرطبندی را ندارد.

● (شخص یا چیز) موفق شونده، به مراد رسان

he is the best bet for the job

او بیشترین شانس را برای (به دست آوردن) این شغل دارد.

* betting on horses

شرطبندی روی اسب

* you bet you!

(عامیانه) اختیار دارید!، محققا، حتما، عیبی ندارد

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن