bid (1)
معنی کامل و مثالها
/bid/n., vt., vi.
● (در اصل) التماس کردن، استدعا کردن
● گفتن، درخواست کردن
do as you are bidden!
آنچه را که از تو میخواهند بکن!
he bade them rise
از آنها خواست که برخیزند.
● پیشنهاد، پیشنهاد کردن، مبلغ پیشنهادی، مزایده، مناقصه
how much are you willing to bid for this rug?
چه مبلغی حاضری برای این فرش بپردازی؟
● اعلام کردن، بیان کردن
to bid defiance
علنا به مقابله پرداختن
to bid farewell
خداحافظی کردن، وداع گفتن
● (امریکا - عامیانه) پیشنهاد عضویت دادن
the fraternity will bid five new men
انجمن اخوت به پنج دانشجوی جدید پیشنهاد عضویت خواهد داد.
● (گویشهای محلی) دعوت کردن، دعوت
● (بازی ورق) حرف زدن، تعیین قیمت کردن، بلوف
● سعی، کوشش، خواستن
a bid for fame
کوشش در کسب شهرت
he made a bid to control the company
سعی کرد کنترل شرکت را به دست آورد.
* bidder
پیشنهاد دهنده، درخواست کننده
the highest bidder
کسی که بیشترین قیمت را پیشنهاد میکند
* bid fair
محتمل بودن، به احتمال زیاد (کردن یا بودن)
* bid in
(در حراج) پیشنهادی بالاتر از بالاترین پیشنهاد دادن
* bid up
قیمت بیشتری پیشنهاد کردن، (در حراج) رو دست دیگری رفتن