دیکشنری فارسی

bid (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bid/n., vt., vi.

● (در اصل) التماس کردن، استدعا کردن

● گفتن، درخواست کردن

do as you are bidden!

آنچه را که از تو می‌خواهند بکن‌!

he bade them rise

از آنها خواست که برخیزند.

● پیشنهاد، پیشنهاد کردن، مبلغ پیشنهادی، مزایده، مناقصه

how much are you willing to bid for this rug?

چه مبلغی حاضری برای این فرش بپردازی‌؟

● اعلام کردن، بیان کردن

to bid defiance

علنا به مقابله پرداختن

to bid farewell

خداحافظی کردن، وداع گفتن

● (امریکا - عامیانه) پیشنهاد عضویت دادن

the fraternity will bid five new men

انجمن اخوت به پنج دانشجوی جدید پیشنهاد عضویت خواهد داد.

● (گویش‌های محلی) دعوت کردن، دعوت

● (بازی ورق) حرف زدن، تعیین قیمت کردن، بلوف

● سعی، کوشش، خواستن

a bid for fame

کوشش در کسب شهرت

he made a bid to control the company

سعی کرد کنترل شرکت را به دست آورد.

* bidder

پیشنهاد دهنده، درخواست کننده

the highest bidder

کسی که بیشترین قیمت را پیشنهاد می‌کند

* bid fair

محتمل بودن، به احتمال زیاد (کردن یا بودن)

* bid in

(در حراج) پیشنهادی بالاتر از بالاترین پیشنهاد دادن

* bid up

قیمت بیشتری پیشنهاد کردن، (در حراج) رو دست دیگری رفتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن