دیکشنری فارسی

bit (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bit/n., vt.

● (در افسار اسب) دهانه، دهنه، لبیشه

● مهار، هرچیزی که مهار یا کنترل کند، لگام، لجام، سوفچه

● (بخشی از چپق و پیپ و غیره که در دهان قرار گیرد) دهانگیر

● دندانه‌ی کلید، زبانه، لبه‌ی شمشیر و غیره، دم، تیغه، تیزی، (در مته) سر

● (به اسب و غیره) دهنه زدن، مهار کردن

● (کلید را) دندانه‌دار کردن

* take (or get) the bit in one's teeth

مهار پذیر نبودن، سرپیچی کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن