bit (1)
معنی کامل و مثالها
/bit/n., vt.
● (در افسار اسب) دهانه، دهنه، لبیشه
● مهار، هرچیزی که مهار یا کنترل کند، لگام، لجام، سوفچه
● (بخشی از چپق و پیپ و غیره که در دهان قرار گیرد) دهانگیر
● دندانهی کلید، زبانه، لبهی شمشیر و غیره، دم، تیغه، تیزی، (در مته) سر
● (به اسب و غیره) دهنه زدن، مهار کردن
● (کلید را) دندانهدار کردن
* take (or get) the bit in one's teeth
مهار پذیر نبودن، سرپیچی کردن