دیکشنری فارسی

bit (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/bit/n., adj.

● کمی، قدری، خرده، ذره، لختی

a bit tired

کمی خسته

wait a bit

قدری صبر کن

add a bit of salt!

یک ذره نمک بزن‌!

his father is a bit deaf

پدرش تا حدی کر است.

it sounds a bit complicated to me

به نظرم کمی پیچیده می‌آید.

● (عامیانه) خیلی، نه کم

you were a bit late!

کم دیر نیامدی‌!

● (امریکا - عامیانه) دوازده و نیم سنت

two bits

بیست و پنج سنت

four bits

نیم دلار یا پنجاه سنت

● نمایش کوتاه که در نمایش دیگر باشد، نقش کوتاه یا کم اهمیت

● (عامیانه) هر کار تکراری

● مقدار بسیار کم، کوچک

a bit role

نقش کوچک

* a bit much

کمی زیاده، بیش از حد

* bit by bit

کم‌کم، به تدریج

* a bit of a

کمی، نه کم

our room was a bit of a mess

اتاقمان درهم ریخته و کثیف بود.

* bits and pieces

خرده ریز، خرت و پرت، تکه‌های کوچک و بزرگ

she is gathering her bits and pieces to move to a new house

برای انتقال به منزل جدید مشغول گردآوری خرت و پرت خود می‌باشد.

her poetry is full of bits and pieces from Hafez

اشعار او مملو از عبارات کوتاه و بلند حافظ است.

* every bit as

درست مثل، از هر حیث

my daughters are every bit as intelligent as my sons

دختران من به همان اندازه‌ی پسرانم باهوش‌اند.

* for a bit

برای مدتی کوتاه، کمی

can't you stay for a bit?

آیا نمی‌توانی قدری بمانی‌؟

* not a bit

اصلا، ابدا، هیچ

I am not a bit tired

اصلا خسته نیستم.

* quite a bit

مقدار زیاد، خیلی

he made quite a bit of money

او پول حسابی به چنگ آورد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن