دیکشنری فارسی

bleak (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/blēk/adj.

● در معرض باد و سرما، بی‌درخت، بی‌حفاظ

a bleak coast

کرانه‌ی سرد و پر باد

● سرد و سوزآور، شدید و ناخوشایند

Siberia's bleak winters

زمستان‌های سخت سیبری

● بی‌نوید، دلگیر، جانفرسا

the house seemed empty and bleak

خانه لخت و دلگیر به نظر می‌رسید.

a bleak future

آینده‌ای خالی از امید

● (مهجور) رنگ پریده، نحیف و زرد چهره

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن