دیکشنری فارسی

bloat (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/blōt/adj., vt., vi., n.

● باد کرده، پف کرده

bloated eyes

چشمان باد کرده

the bloated corpses of soldiers were floating on the river

اجساد باد کرده‌ی سربازان در روخانه شناور بود.

● بادکرده شدن یا کردن (از باد یا آب)، نفخ کردن، باد کردن، متورم کردن یا شدن

I ate so much that my stomach was bloated

آن قدر خوردم که شکمم باد کرد.

● دستخوش غرور شدن، بادنخوت

● (دامپزشکی) نفخ شکم (در اثر خوردن علوفه‌ی تر)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن