bloat (1)
معنی کامل و مثالها
/blōt/adj., vt., vi., n.
● باد کرده، پف کرده
bloated eyes
چشمان باد کرده
the bloated corpses of soldiers were floating on the river
اجساد باد کردهی سربازان در روخانه شناور بود.
● بادکرده شدن یا کردن (از باد یا آب)، نفخ کردن، باد کردن، متورم کردن یا شدن
I ate so much that my stomach was bloated
آن قدر خوردم که شکمم باد کرد.
● دستخوش غرور شدن، بادنخوت
● (دامپزشکی) نفخ شکم (در اثر خوردن علوفهی تر)