دیکشنری فارسی

blot (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/blät/n., vt., vi.

● لکه (به ویژه لکه‌ی جوهر و رنگ)، لک، کلف

ink blots on the paper

لکه‌های جوهر بر روی کاغذ

● لکه‌دار کردن یا شدن، لک شدن یا کردن

● عیب، لکه‌ی بدنامی، بی‌آبرویی، آلایش

that shack is a blot on the landscape

آن کلبه منظره را خراب کرده است.

a blot on his reputation

لکه‌ای بر شهرت او

● زدودن، پاک کردن، خشک کردن (با کاغذ خشک کن یا دستمال کاغذی و غیره)، درمکیدن، درآشامیدن، جذب کردن

to blot the skin dry with a soft towel

پوست (بدن) را با حوله‌ی نرم خشک کن.

memories which were blotted from my mind

خاطراتی که از مغزم محو شده بود

we used to blot the ink with a blottor

با جوهر خشک کن (کاغذ خشک کن) جوهر را خشک می‌کردیم.

● بی‌آبرو کردن، بدنام کردن، رسوا کردن

his crime blotted his father's good name

جنایت او نام نیک پدرش را لکه‌دار کرد.

* a blot on one's escutcheon

لکه‌ی بدنامی، آبروریزی، افتضاح

* blot out

1- (از نظر) پوشاندن، محو کردن، تیره کردن

money should not blot out everything else

پول نباید چیزهای دیگر را از نظر محو کند.

dust had blotted out the sun

غبار خورشید را از نظر پوشانده بود.

let us try to blot out the memory of those terrible days

بکوشیم تا یاد آن روزهای وحشت‌بار را از خاطر بزداییم.

2- کشتن، نابود کردن

* blot up

در آشامیدن، (با حوله و غیره) جمع کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن