دیکشنری فارسی

blow (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/blō/n., vi., vt.

● وزش، فوت، دمش، فین

one blow of wind will topple the tree

یک وزش باد درخت را خواهد انداخت.

● وزیدن، دمیدن، فوت کردن، پف کردن، با فشار بیرون دادن، نفس نفس زدن

a cold wind was blowing from the north

باد سردی از سوی شمال می‌وزید

she kept blowing on her burned finger

مرتب به انگشت سوخته‌اش فوت می‌کرد.

the whale was blowing a jet of water into the air

نهنگ فواره‌ای از آب به هوا می‌دمید.

he smoked and blew the smoke into the air

سیگار می‌کشید و دود آن را به هوا می‌دمید (می‌فرستاد).

● (شیپور و غیره) زدن

Ali blew his trumpet

علی شیپورش را به صدا درآورد (زد).

● برده شدن (توسط باد یا فوت و غیره)، (با فشار هوا و غیره) راندن

the wind blew the paper away

باد کاغذ را برد.

● توفانی شدن

● (در مورد تایر و بادکنک و غیره) ترکیدن، (معمولا با out) ترکاندن، پکیدن، پوکیدن، پکاندن، پنچرشدن یا کردن، (فیوز و غیره) پریدن، پراندن، سوختن، منفجر شدن

the front tire blew out

لاستیک جلو (اتومبیل) پکید.

the lights went out because the fuse had been blown

چراغ‌ها خاموش شد چون فیوز سوخته بود.

● (مگس و ماهی و غیره) تخم گذاشتن

● (خودمانی) پز دادن، بالیدن، لاف‌زدن

● رفتن، ترک کردن

he blew town

از شهر جیم شد.

● (موسیقی جاز ـ خودمانی) بدون نت و فی‌البداهه نواختن

● خراب شدن یا کردن (معمولا در اثر فرسودگی)

after a few kilometers the engine blew

چند کیلومتر که رفتیم موتور از کار افتاد.

● (شیشه‌گری یا حباب صابون و غیره) بادمیدن شکل دادن، در قالب دمیدن، حباب صابون بیرون دادن

● (بینی را) گرفتن، فین کردن

he blew his nose with a handkerchief

با دستمال دماغش را گرفت.

● (اسب را) به نفس نفس انداختن

● ضربه، تکانه، کوس، مشت

● (عامیانه) ولخرجی کردن

within two years he blew his father's wealth

ثروت پدری را دو ساله به باد داد.

● (خودمانی) فرصت را از دست دادن، خیطی بالا آوردن

they gave you a chance but you blew it

به تو فرصت دادند ولی آن را از دست دادی.

● (خودمانی ـ کوکائین و غیره) با بینی بالا کشیدن، دردمیدن

● لو دادن، فاش کردن

they blew our cover

استتار ما را آشکار کردند.

● (فلز کاری) لابلای فلز مذاب هوا دمیدن (برای جدا کردن ناخالصی‌ها)

● باد شدید، تند باد

* blow hot and cold

دودلی کردن، مردد بودن، (نسبت به شخص یا چیزی) سرد و گرم بودن

* blow in

(امریکا ـ خودمانی) وارد شدن، سر رسیدن

* blowing

وزان

* blow into

باد کردن، (در چیزی) دمیدن

* blow off

1- (از دیگ بخار و غیره) بخار یا آب گرم بیرون دادن 2- با صدای بلند درد دل کردن، دل خود را خالی کردن

* blow one's stack (or top or lid)

(امریکا ـ خودمانی) از جا دررفتن، خشمگین شدن

* blow out

1- (شمع و غیره را) با فوت خاموش کردن، پف کردن 2- فروکش (توفان و غیره)

* blow over

1- (در مورد ابر و باران و غیره) برطرف شدن 2- فراموش کردن نوبت کسی، (بدون توجه) رد شدن

* blow someone away

(خودمانی) 1- کشتن (با گلوله) 2- دستخوش احساسات یا شگفتی شدید کردن

* blow someone's mind

(امریکا ـ خودمانی) غرق در شگفتی کردن، مات و مبهوت کردن

* blow up

1- باد کردن، نفخ کردن، پف دار شدن 2- ترکیدن، منفجر شدن، پکیدن 3- (در مورد توفان و غیره) شدیدتر شدن، فرارسیدن 4- (عکس‌و غیره را) بزرگ کردن 5- غلو کردن، (رویدادی را) بزرگ کردن 6- از جا در رفتن، بدخلق شدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن