blow (2)
معنی کامل و مثالها
/blō/n.
● ضربه، زدن، زدش، کوفتن، ضربت
a fist blow
ضربهی مشت
he gave him a blow with his sword
با شمشیر ضربهای به او زد.
with his club he gave him a blow on the head
با چوگان بر سرش کوفت.
● کوشش شدید، حملهی ناگهانی
he struck a blow for liberty
او در راه آزادی میکوشید.
● رویداد غمانگیز، ضربهی روحی
the death of her husband was a severe blow to Batool
مرگ شوهر برای بتول ضربهی بزرگی بود.
a blow against the atomic bomb
ضربهای برعلیه بمب اتمی
* at one blow
با یک ضربه
* come to blows
گلاویز شدن، کتک کاری کردن
* soften (or cushion) the blow
اثر ضربه یا چیز ناگواری را کم کردن