دیکشنری فارسی

blow (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/blō/n.

● ضربه، زدن، زدش، کوفتن، ضربت

a fist blow

ضربه‌ی مشت

he gave him a blow with his sword

با شمشیر ضربه‌ای به او زد.

with his club he gave him a blow on the head

با چوگان بر سرش کوفت.

● کوشش شدید، حمله‌ی ناگهانی

he struck a blow for liberty

او در راه آزادی می‌کوشید.

● رویداد غم‌انگیز، ضربه‌ی روحی

the death of her husband was a severe blow to Batool

مرگ شوهر برای بتول ضربه‌ی بزرگی بود.

a blow against the atomic bomb

ضربه‌ای برعلیه بمب اتمی

* at one blow

با یک ضربه

* come to blows

گلاویز شدن، کتک کاری کردن

* soften (or cushion) the blow

اثر ضربه یا چیز ناگواری را کم کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن