دیکشنری فارسی

bluff (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bluf/vt., vi., n.

● لاف، بلوف، توپ، هارت و پورت، قمپز، گشادبازی

his threats are all bluff

تهدیدهای او همه توخالی است.

● وعده‌ی دروغین دادن، گول زدن، تهدید دروغین کردن

he bluffed us into believing he would help us if needed

او با وعده‌ی سر خرمن ما را مجاب کرد که هنگام نیاز به ما کمک خواهد کرد.

● (پوکر) دست خود را از آنچه هست بهتر وانمود کردن، بلوف زدن، توپ زدن

he bluffed the other player's out

او با بلوف زدن سایر بازیکنان را وادار کرد جا بروند.

● آدم لاف‌زن، بلوف زن، لافنده، گشادباز (bluffer هم می‌گویند)

* call someone's bluff

تو خالی بودن تهدید کسی را با دعوت به مبارزه اثبات کردن، (پوکر) دست کسی را خواندن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن