boast (2)
معنی کامل و مثالها
/bōst/vi., vt., n.
● لاف، لافزنی، مباهات، خودستایی، قمپز
it is his boast that he read the Shahnameh in a single evening
مباهات او این است که یکشبه شاهنامه را خوانده است.
nobody believed his boast
هیچکس چاخان او را باور نکرد.
● لاف زدن، چاخان کردن، لافیدن، چسی آمدن، شکوهیدن، رجز خواندن، لاپ آمدن، منم زدن، نازیدن، خودستایی کردن
she always boasts about her trips
او همیشه دربارهی سفرهای خود لاف میزند.
she boasts about her children
او به فرزندانش میبالد.
● (قدیمی) مغرور بودن
● پز دادن، قمپز دادن
● سرافراز بودن، بالیدن، سربلند بودن به
the town boasts a new library
شهر به کتابخانهی جدید خود مینازد.
one can boast of pearl-like words
لاف از سخن چو در توان زد