دیکشنری فارسی

boast (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/bōst/vi., vt., n.

● لاف، لافزنی، مباهات، خودستایی، قمپز

it is his boast that he read the Shahnameh in a single evening

مباهات او این است که یک‌شبه شاهنامه را خوانده است.

nobody believed his boast

هیچکس چاخان او را باور نکرد.

● لاف زدن، چاخان کردن، لافیدن، چسی آمدن، شکوهیدن، رجز خواندن، لاپ آمدن، منم زدن، نازیدن، خودستایی کردن

she always boasts about her trips

او همیشه درباره‌ی سفرهای خود لاف می‌زند.

she boasts about her children

او به فرزندانش می‌بالد.

● (قدیمی) مغرور بودن

● پز دادن، قمپز دادن

● سرافراز بودن، بالیدن، سربلند بودن به

the town boasts a new library

شهر به کتابخانه‌ی جدید خود می‌نازد.

one can boast of pearl-like words

لاف از سخن چو در توان زد

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن