bolt (1)
معنی کامل و مثالها
/bōlt/n., vt., vi.
● پیچ
nut and bolt
(پیچ و مهره) مهره و پیچ
screw the nut on the bolt
مهره را سر پیچ بپیچان.
● پیچ (و مهره) کردن
the table has been bolted to the wall
میز به دیوار پیچ (و مهره) شده است.
● پیکان (به ویژه پیکان کوتاه و سنگینی که از کمان پولادین رها شود)
● (قدیمی) پیکان افکندن
● آذرخش، درخشش رعد و برق، صاعقه (thunderbolt هم میگویند)
● حرکت تند و ناگهانی، جهش، پرش
● جهیدن، پرش کردن، جست زدن
as I entered the room, the thief bolted out of the window
وارد اتاق که شدم دزد از پنجره زد به چاک.
● (اسب و غیره) چموش شدن، ناگهان جست زدن، رم کردن، فرار کردن، رمیدن
● (پارچه) قواره، توپ، (نساجی) طاقه، طاقه کردن
a bolt of cloth
یک توپ پارچه
● آبگونهی جهیده در هوا، آب پیکان، آب فواره زده
bolts of water gushing over the dam
آبی که فوارهوار از روی سد میریخت
● ارتداد، برگشتن از حزب یا دستهی خود، ترک یاران کردن، از پیروی یا حمایت دست کشیدن
● (سلاح آتشین) گلنگدن، کشو تفنگ
● بلعیدن، باشتاب خوردن
Hassan bolted down the bread and ran to class
حسن نان را پایین داد و دوید به کلاس.
● (کشاورزی) قبل از موقع زرد شدن و تخم دادن
● چفت در، چفت کردن، چفت و بست، زبانهی قفل
bolt all of the doors securely
همهی درها را محکم چفت کن.
* a bolt from the blue
1- آذرخش، برق از آسمان 2- رویداد ناگهانی (و معمولا ناخوشایند)، چیز برقآسا
* bolt upright
شقورق، صاف ایستاده یا نشسته
* make a bolt for
زدن به چاک، جیم شدن، فلنگ را بستن
* shoot one's bolt
آخرین تیر خود را رها کردن، آخرین کوشش خود را کردن