دیکشنری فارسی

bond (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bänd/n., vt., vi.

● (هرچیزی که به هم وصل کند یا بچسباند یا سفت کند یا مهار کند) قید، بند، بست، پیوند، همبست، همگر، (جمع) غل و زنجیر، پاوند

the prisoner could not free himself from his bonds

زندانی نتوانست خود را از غل و زنجیر آزاد کند.

● (قدیمی) اسارت، زندانی بودن

● هرچیز که مردم را به هم نزدیک کند

the bond between mother and child

وابستگی (محبت) مادر و فرزند

bonds of friendship

رشته‌های مودت

marriage is a permanent bond

ازدواج رابطه‌ای است دائمی.

family bonds are very strong in Iran

در ایران پیوندهای خانوادگی بسیار قوی است.

● همبسته کردن، به هم چسباندن، وصل کردن، به هم بستن، بست زدن به

glue alone cannot hold these two pieces of wood bonded together

چسب به تنهایی نمی‌تواند این دو قطعه چوب را به هم متصل نگه دارد.

● چسبش

● تعهد، التزام، عهد، پیمان، وظیفه، میثاق

bonds which were put upon them by earlier generations

وظایفی که نسل‌های پیشین به آنها محول کرده بودند

● رجوع شود به: bond paper

● (شیمی) نیرویی که اتم‌های مولکول یا فلز را همبسته نگه می‌دارد، واحد توانایی همبسته شدن معادل یک اتم هیدروژن (در فرمول‌های شیمی به صورت خط کوتاه یا نقطه نشان داده می‌شود)

● (بازرگانی) تعهد رسمی نگهدارنده‌ی کالا مبنی بر این که مالیات‌های مربوطه پیش از فروش کالا پرداخت خواهد شد، تعهد نامه، ضمانت نامه

● (اقتصاد) ورقه‌ی قرضه، اوراق قرضه صادر کردن، وامبرگه، رهن، وام مسکن

government bonds

اوراق قرضه‌ی دولتی

● (قدیمی) ضامن، متعهد، کفیل

● به قید تعهد یا تکفل آزاد کردن

● (سنگ‌تراشی) با هم جور کردن سنگ‌های دیوار و غیره، جور کردن آجر یا قطعات چوب به طوری که هم خوش طرح و هم محکم باشد

* bottled in bond

در بطری ریخته و انبار شده در انبارهای رسمی و متعهد (بیشتر در مورد ویسکی به کار می‌رود)

* his word is his bond

حرفش قول است، به هر چه بگوید عمل می‌کند

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن