bone
معنی فارسی
استخوان استخوان بندي بدن جسد طاس مهره قاشقک
معنی کامل و مثالها
/bōn/n., vt.
● استخوان
the bones of the body
استخوانهای بدن
don't eat the fish bones!
استخوان ماهی را نخور!
a broken bone
استخوان شکسته
● (جمع) استخوانبندی، اسکلت
● (جمع) بدن (زنده یا مرده)، لاش
they laid her bones to rest in a church
جسدش را در کلیسایی به خاک سپردند.
● مادهی استخوان مانند، (کاربرد غیردقیق) عاج، استخوانی، ساخته شده از استخوان، (در لباسهای زنانهی قدیمی) استخوان شکمبند، طاس (طاس نرد)، تاس
do not paint bone or wooden knife handles
دستههای چوبی و استخوانی چاقوها را رنگ نزن.
● تختههای پهنی که در نمایشهای مذهبی برای ایجاد صدا به هم میزنند
● رجوع شود به: bone white
● استخوان گوشت را درآوردن
boned (or boneless) meat
گوشت بیاستخوان
● (بیشتر در مورد شکمبندهای قدیمی زنان) با استخوان محکم و سفت کردن (معمولا استخوان نهنگ)
● استخوان کوبیدهی حیوانات که در ساختن برخی چینیهای ظریف و همچنین کود و خوراک دام کاربرد دارد، با گرد استخوان کود دادن
● (خودمانی) سخت و باشتاب مطالعه کردن (مثلا برای امتحان) (معمولا با up)
I have to bone up on history and physics
باید حسابی تاریخ و فیزیک را بخوانم.
* a bag of bones
لاغرو، نحیف، پوست و استخوان
* bare bones
مهمترین بخش هر چیز، اصول، لب کلام
you'll have to cut the report down to the bare bones
باید گزارش را کاملا خلاصه کنی (حشو و زواید آن را بزنی).
* bone of contention
مایهی نفاق، موضوع دعوا
* feel (or know) something in your bones
از ته دل احساس کردن، احساس ژرفی نسبت به چیزی داشتن
he felt in his bones that Zohreh was the right girl for him
در اعماق وجودش احساس میکرد که زهره برای او دختر مناسبی است.
* have a bone to pick with someone
(عامیانه) از کسی دلخوری داشتن
* it is close to the bone
دارد (کارد) به استخوان میرسد، دارد رنجشآور میشود
* make no bones about
بیچون و چرا کردن، بیشک و تردید انجام دادن، ابا نداشتن
they made no bones about confessing their guilt
آنان از اذعان گناه خود ابا نداشتند.
* skin and bone
خیلی لاغر، (از لاغری) گوشت و استخوان
ریشه و کاربرد
ریشه
From Old English 'bān', from Proto-Germanic 'bainą'.
مثال
- The doctor examined the X-ray to check for any broken bones.
- The bone marrow produces red and white blood cells.
- She fell and fractured a bone in her arm.
ترکیبهای رایج
Bone density Bone marrow transplant Bone fracture Bone structure
تعریف انگلیسی
- rigid connective tissue that makes up the skeleton of vertebrates “Substance Holonyms: horn” “Substance Meronyms: collagen, osseous tissue”
- the porous calcified substance from which bones are made “Substance Holonyms: os”
- a shade of white the color of bleached bones
- study intensively, as before an exam “I had to bone up on my Latin verbs before the final exam” “Verb Frames:” “Somebody ----s” “Somebody ----s something PP”
- remove the bones from “bone the turkey before roasting it” “Verb Frames:” “Somebody ----s somethingIII” “a bony substance” “the bony framework of the body”