boom (3)
معنی کامل و مثالها
/bōōm/vi., vt., n., adj.
● رونق یافتن، رشد بیسابقه کردن، (کار و بار) بالا گرفتن، شکوفیدن، رونق دادن
after the war business boomed
پس از جنگ، بازرگانی جهش بزرگی کرد (رونق گرفت).
the war boomed the aircraft industry
جنگ موجب رونق صنعت هواپیمایی شد.
● رواج دادن و یافتن، ترویج دادن، محبوب القلوب کردن
they boomed him for mayor
از او برای شغل شهرداری سخت حمایت کردند.
● رونق، رشد سریع، گسترش تند، پیشرفت تند، دورهی رونق (صنعتی و بازرگانی و غیره)
the population boom
رشد سریع جمعیت
computer manufacturing is a boom industry
کامپیوتر صنعت پر رونقی است.
during the boom years after the war
در سالهای پررونق پس از جنگ
● رو کردن اقبال (در تجارت و سیاست)، کامیابی، (واژهی مقابل آن slump یا bust است)، گرفتن کسب و کار
his fortune boomed
سرنوشت به او لبخند زد.
boom or bust
کامیابی یا ناکامی، رونق یا کسادی
Isfahan was a boom town
اصفهان شهر پررونقی بود.