دیکشنری فارسی

boot (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bōōt/n., vt.

● چکمه، پای افزاری که لااقل تا قوزک پا برسد، پوتین، موزه، روکفشی، گالش، چکمه پوشیدن

a well-dressed, booted officer

افسر خوش لباس و چکمه پوشیده

riding boots

چکمه‌ی (اسب) سواری

climbing boots

کفش (یا پوتین) کوهنوردی

● تیپا، لگد، اردنگی، اردنگی زدن

he booted the ball back onto the field

دوباره توپ را با لگد به داخل زمین فرستاد.

he needs a good boot up the backside!

احتیاج به یک اردنگی حسابی در نشیمنگاه دارد!

● (عامیانه) اخراج کردن (شغل یا مکان)، با تیپا بیرون کردن

he was booted out of town

او را از شهر بیرون کردند.

● (انگلیس) صندوق عقب اتومبیل (در امریکا و کانادا می‌گویند: trunk)

● رجوع شود به: Denver boot

● هیجان و لذت، اشتیاق

● (آمریکا - خودمانی) سرباز وظیفه‌ی نیروی دریایی یا تفنگداران دریایی (به ویژه در اردوگاه نظامی)

● (کامپیوتر) بار (موجود در حافظه)، بوت کردن

● روکش لاستیکی رینگ یا چرخ دوچرخه و اتومبیل و غیره

* bet your boots

(عامیانه) مطمئن بودن، اطمینان داشتن

* die with one's boots on

بدون بیماری و بستری شدن مردن، حین کار یا نبرد مردن

* get (or be) booted out

اخراج شدن، با تیپا بیرون شدن

* get the boot

اخراج شدن، با تیپا بیرون شدن

* get too big for one's boots

(عامیانه) پر افاده شدن، از خود راضی شدن

* give the boot

اخراج کردن، با تیپا بیرون کردن

* lick the boots of

خوشخدمتی و چاپلوسی کردن، چکمه لیسی کردن

* put the boot in

(انگلیس - خودمانی) چزاندن، (به کسی که از پیش ناراحت و افتاده است) حمله یا درشتی کردن

* the boot

اخراج

Hassan was given the boot

حسن اخراج شد.

* the boot is on the other foot

ورق برگشته است

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن