boot (1)
معنی کامل و مثالها
/bōōt/n., vt.
● چکمه، پای افزاری که لااقل تا قوزک پا برسد، پوتین، موزه، روکفشی، گالش، چکمه پوشیدن
a well-dressed, booted officer
افسر خوش لباس و چکمه پوشیده
riding boots
چکمهی (اسب) سواری
climbing boots
کفش (یا پوتین) کوهنوردی
● تیپا، لگد، اردنگی، اردنگی زدن
he booted the ball back onto the field
دوباره توپ را با لگد به داخل زمین فرستاد.
he needs a good boot up the backside!
احتیاج به یک اردنگی حسابی در نشیمنگاه دارد!
● (عامیانه) اخراج کردن (شغل یا مکان)، با تیپا بیرون کردن
he was booted out of town
او را از شهر بیرون کردند.
● (انگلیس) صندوق عقب اتومبیل (در امریکا و کانادا میگویند: trunk)
● رجوع شود به: Denver boot
● هیجان و لذت، اشتیاق
● (آمریکا - خودمانی) سرباز وظیفهی نیروی دریایی یا تفنگداران دریایی (به ویژه در اردوگاه نظامی)
● (کامپیوتر) بار (موجود در حافظه)، بوت کردن
● روکش لاستیکی رینگ یا چرخ دوچرخه و اتومبیل و غیره
* bet your boots
(عامیانه) مطمئن بودن، اطمینان داشتن
* die with one's boots on
بدون بیماری و بستری شدن مردن، حین کار یا نبرد مردن
* get (or be) booted out
اخراج شدن، با تیپا بیرون شدن
* get the boot
اخراج شدن، با تیپا بیرون شدن
* get too big for one's boots
(عامیانه) پر افاده شدن، از خود راضی شدن
* give the boot
اخراج کردن، با تیپا بیرون کردن
* lick the boots of
خوشخدمتی و چاپلوسی کردن، چکمه لیسی کردن
* put the boot in
(انگلیس - خودمانی) چزاندن، (به کسی که از پیش ناراحت و افتاده است) حمله یا درشتی کردن
* the boot
اخراج
Hassan was given the boot
حسن اخراج شد.
* the boot is on the other foot
ورق برگشته است