دیکشنری فارسی

bore (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bôr/n., vi., vt.

● (هر چیزی که به خاطر طولانی بودن یا یکنواخت بودن و غیره خسته کننده باشد) کارناخوشایند، آدم خسته کننده، ملالت‌آور

the new teacher is a bore

معلم تازه آدم خسته‌کننده‌ای است.

● دلزده کردن، ملول و خسته کردن

his lecture bored me to death!

نطق او حوصله‌ام را تا سر حد مرگ سرآورد!

it was a boring movie

فیلم بی‌مزه و خسته‌کننده‌ای بود.

● (با مته یا هر چیز گردان) سوراخ کردن، سنبیدن، سفتن، تونل زدن، چاه زدن، سوراخ شدن، انجیردن، شکاویدن

to bore a hole

(با مته) سوراخ کردن، شکاویدن

this large drill bore a well every two days

این مته‌ی بزرگ هر دو روز یک چاه حفر می‌کند.

soft metals bore easily

فلزات نرم را آسان می‌شود سوراخ کرد.

● با فشار رد شدن (مثلا از میان جمعیت)

● سوراخ، گمانه، سوله

● درون لوله یا سیلندر، قطر داخلی (لوله)، (توپ و تفنگ و غیره) کالیبر، گلوله خور، دهانه، اشترک، پرازه

a gun barrel with a large bore

لوله‌ی تفنگ با قطر (نسبتا) زیاد

the bore of an artery

قطر درونی یک شاهرگ

● کسالت، ملالت، دلزدگی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن