دیکشنری فارسی

boss (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bôs, bäs/n., vt., adj.

● رئیس، مدیر، سرپرست، سرکارگر، ارباب، سرکار

our new boss is bald

رئیس جدید ما کچل است.

the workers here elect and control their bosses

در اینجا کارگران مدیران خود را انتخاب و کنترل می‌کنند.

he acts as if he is everyone's boss!

چنان رفتار می‌کند که انگار ارباب همه است‌!

● (امریکا) سردمدار سیاسی، کسی که در شهر نفوذ سیاسی دارد (political boss هم می‌گویند)، سرور، سردسته

a Mafia boss

سردسته‌ی تبهکاران مافیا

● (عامیانه - معمولا با about یا around) تحکم کردن، ریاست مابی کردن، ارباب وار رفتار کردن

I won't allow anyone to boss me around!

اجازه نمی‌دهم هیچکس به من تحکم کند!

● (امریکا - خودمانی) عالی، خیلی خوب

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن