boss (1)
معنی کامل و مثالها
/bôs, bäs/n., vt., adj.
● رئیس، مدیر، سرپرست، سرکارگر، ارباب، سرکار
our new boss is bald
رئیس جدید ما کچل است.
the workers here elect and control their bosses
در اینجا کارگران مدیران خود را انتخاب و کنترل میکنند.
he acts as if he is everyone's boss!
چنان رفتار میکند که انگار ارباب همه است!
● (امریکا) سردمدار سیاسی، کسی که در شهر نفوذ سیاسی دارد (political boss هم میگویند)، سرور، سردسته
a Mafia boss
سردستهی تبهکاران مافیا
● (عامیانه - معمولا با about یا around) تحکم کردن، ریاست مابی کردن، ارباب وار رفتار کردن
I won't allow anyone to boss me around!
اجازه نمیدهم هیچکس به من تحکم کند!
● (امریکا - خودمانی) عالی، خیلی خوب